بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

لوبیای سحر آمیز

به نام خدا... یه روز با خاله معصومه... چند تا لوبیا کاشتید تو گلدون... گذاشتی پشت شیشه... با عشق آب دادی بهشون... با لذت تمام بهشون سرکشی کردی... جوونه زدن لوبیا ها رو دیدی... برگشون و ... ساقشونو... تا اینکه با غرور و فریاد شادی... لوبیاها رو برداشت کردی... عشق کاشتی پسر... گل کاشتی ...من به برکت دستات ایمان دارم   ...
18 آبان 1393

پاییز..

پاییز و بارون ... برای پسر بهاری ما نهایت خوشحالیه...اینجاست که باید گفت پسر کو ندارد نشان از مادرررر... تو بیگانه خوانش مخوانش پسرررر تا یه نم بارون میزنه...میگی مامان بریم زیر بارون... بدو ایم... حواسمون هست برق و برق( همون رعد و برق) نزنه بترسیم... یا میگی: ماشالله چه بارونی میاد... وااای خدا    یعنی تو واقعا قدر بارون و آب  و میدونی؟؟؟ از پنجره آشپز خونه بیرون و نگاه میگنی و میگی: دیدی برگا گهوه ای( قهوه ای) شدن.. کی بریم عکس بگیریم؟؟ با همدیگه رو برگا راه میریم و صدای خش خش میاد... میگی چقدر برگا میشکنن... بعد میگی:" هزار و پمجاه تا برگ و شکوندم خسته شدم!!! چقدرررر نگاهت به بارون قشنگه... میگ...
18 آبان 1393

دندوووون

به نام خدا... بردیای عزیزم... روزهای آخر مهر کارمون افتاد به دندونپزشکی... از یه چکاپ ساده شروع شد... اوه ه ه ه اصلا فکرشم نمیکردیم که انقدر دندونات احتیاج به تعمییرات داشته باشه! دندونایی که با هزار امید و آرزو و ذوق و شوق ما یکی کی  و با دردسرهای خاص خودش جوونه زد و دهن خوشگلت و خوشگل تر کرد... حالا یکی یکی خراب شدن و ... نیازی نیست که بگم چقدر مراقبشون بودیم و با تلاش بسیارررر سعی کردیم مسواک نزده نخوابی!!! ولی شد دیگه!! از چند روز قبل همش داستان تعریف کرم و شعر خوندم برات ... آماده سازی ما بی فایده بود...حسابی اشک ریختی و بی تابی کردی... تا اینکه خانوم دکتر از ما خواستن که از اتاق بریم بیرون... پشت در ...
30 مهر 1393

روز شیرین کودک

به نام خدا... وجود تو خیلی چیزا رو برامون تغییر داده... کلا حال و هوامون و تفریح و اوقات فراغتمون... همه چی شده بچگونه!! یکی ازین تغییرا اینه که به هر بهونه ای کیک بخریم و شمع و فشفشه برپا کنیم! شونزدهم مهر ماه و روز کودک دلبندمون..دردونه زندگیمون... که از لحظه ای که از خواب بیدار میشه حرف میزنه و حرف میزنه و در فشانی میکنه... تا یک ثانیه قبل از خواب!! روزت مبارک کودک نازنین ما                      دستاتو بده به ما... هیچ وقت نمیذاریم که بیفتی... به ما عشق و اعتماد بده... هیچ وقت بهت خیانت نمیکنیم... یه بار دیگه لذت ...
16 مهر 1393

ک مثل کپل

به نام خدا... شنیدیم که یه فیلمی که به درد بچه ها بخوره رو پرده سینماست... من و بابایی یه مرور کردیم ... یادمون اومد که اخرین سینمایی که رفتیم موقعی بود که شما توی دل مامان بودی! هفت ماه و اندی! فرصت رو غنیمت شمردیم و رفتیم به دیدن این فیلم... با اینکه اولین بارت بود که سینما رو میدیدی خیلی استقبال کردی... تقریبا تمام مدت فیلم رو صندلی نشستی و طبق روال پفیلا خوردی...یکی پس از دیگری یه لحظه دیدم که من و بابایی هم پا به پای شما دست میزنیم و شعر میخونیم و شادی میکنیم... انگار این فیلم مخاطبش گرون سنی ما بود!! به هر حال ازت ممنونم که هستی و بائث شادی مایی...   ممنونیم خانوم برومند ..........................
15 مهر 1393

روزهای تابستونی...

به ناه خدا... روزهای آخر تابستون گرم نودو سه داره میگذره... فعلا قدر روزای آخر تعطیلات و نمیدونی... چیزی به محصل شدنت نمونده...به سرعت برق و باد میرسن روزایی که آماده میشی بری مدرسه... خودت که مرتب تکرار میکنی که مهد نمیری... اصلا دوسش نداری.... ولی میری مدرسه... مشقاتو مینویسی... بعد میری یه دفتر میاری و شروع میکنی به نوشتن یه چیرایی که مثلا مشقن!!! من فدای اون دست خطت . .. بی صبرانه منتظر دیدنشم این روزا سفسطه میکنی به معنای واقعی کلمه... میگم: حواستو یه لحظه پرت کن تا پازلتو بچینم.... میگی:اگه حواسمو پرت کنم میره زیر مبلی یخچالی چیزی... بعد نمیتونم پیداش کنم... همش باید بگردیم... بذار الان ببینم پازلمو!!! میگم: هله ه...
22 شهريور 1393

آب تنی

روز بیست و چهارم مرداد یکی از اولین های  تو بود... اولین تفریح بدون مامانی... با بابا جون و بقیه... اولین استخر... وقتی داشتم با استرس لباسات و جمع میکردم فکر کردم که حتما نیمه راه پشیمون میشی... اما نشد... سه چهار ساعتی  طول کشید رفتن و اومدنتون... به محض ورود شروع کردی به تعریف: با چاشنی تخیل: مامانی تو استخر لاک پشت و تمساح بود... من اصلا نترسیدم... همه رو شکست دادم... منم با کمال احترام به تخیلاتت تعجب کردم و تشویقت کردم... ت و قهرمانی پسر!!! و اینکه کی اول پرید تو آب... بابا رو چطوری خیس کردی... خوراکی چی خوردی؟ بعد از هر جمله ای یه مکث میکردی و میگفتی مامانی دفعه بعد شما هم بیا بریم خیلی باحال...
2 شهريور 1393

آتلیه سه سال و دو ماهگی

آتلیه امسال خیلی فرق داشت.. با شوق و شور وصف نشدی تو خونه رو ترک کردیم... توی مسیر تاکید داشتی که با عینک آفتابیت عکس بگیری... موقع انتخاب دکورا... خودت پا به پای ما نظر دادی:  مامان این خیلی خوبه... برم بشینم تو چمدون؟  من مثل این آقا پسره میخندم!! تعویض لباس راحت... ارتباطت با عکاس ها عالیییی خوش گذشت بهمون ...  و سه سال و دو ماهگیت رو ثبت کردیم...  و من مات و مبهوت بالندگی توام... کی انقدر بال و پر گرفتی پسر؟؟ کی انقدر آقا شدی؟؟ توی اتاق انتخاب عکس حالم تماشایی بود !           ...................................................
25 مرداد 1393

مامان که شدم

به نام خدا... جایی متنی خوندم... نمیدونم این جملات قصار مال کیه!! اینم میدونم که ملکه نیستم و پسرم پرنسس نیست... اما میخوام تو د نیای قشنگ بردیا این نوشته هم جایی داشته باشه... مامان که شدم: به پسرم خیلی محبت میکنم اونقدری که بزرگ شد با عشقش مث یه پرنسس رفتار کنه تا جفتش بفهمه که پسرم تو دستای یه فرشته بزرگ شده!! روزا دستاشو میگیرم و چنان با محبت بغلش میکنم که بغل کردن عاشقونه رو با تموم وجودش یاد بگیره.. بهش یاد میدم اونقدز عاشقونه به عشقش نگاه کنه که انگار قحطی آدمه براش کادوهای کوچک و با معنی میخرم تا کادو دادن به ادمایی که دوسشون داره بشه فرهنگش!! بهش اونقدر حرفهای محبت آمیز میزنم که کلام پرمهر بشه ورد زبونش...
24 مرداد 1393